رضا قلى خان ( هدايت )
327
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
چه بفتح اول و ظهور هاء مخفف چاه مانند شه كه مخفف شاه است و با اخفاء ثانى افاده تصغير كند چون در آخر كلمه درآورند مانند كتابچه و باغچه و بكسر اول و خفاء ثانى لفظى است كه در محلّ تعجب و در مقام استفسار استعمال كنند و صفت كثرت هم هست و بمعنى هرچه باشد و جهة تعليل نيز آمده است چنان كه كويند چيزى نمىتواند خواند چه آوزش كرفته است چهاد بر وزن و معنى چكاد كه سر كوه رتارك آدمى باشد چهاربامك بفتح ميم و سكون كاف در برهان كويد نام مرضى است كه آن را قمقام كويند و مصحّح برهان كفته ظاهرا صحيح چهار پايك بباى پارسى و ياى تحتانى باشد زيرا كه منسنكى از فرهنك شعورى چهار پايك بباى پارسى و ياى تحتانى نقل نموده چهر آزاد بر وزن مهرآباد نام هماى دختر بهمن بوده مدتها پادشاهى ايران نموده و آن را چهرزاد نيز كفتهاند بر وفق بعضى تواريخ پنج هزار و دويست و بيست پنج سال بعد از هبوط آدم ابو البشر زمان حكمرانى وى در ايران بوده و سى سال پادشاهى كرد تا دارا ياراى خسروى حاصل كرد و او را بجاى خود نشاند كويند هماى چهرزاد پلى بر دجله بغداد بسته كه تا زمان اسكندر كريك باقى بود اسكندر بنا بر دشمنى با عجم بخراب كردن آن پل حكم راند همچنين در پارس و استخر پارس عمارات عاليه از هماى برپا بوده كه يكى از آن ايوان چهل مناره مشهور بتخت جمشيد است كه به حكم اسكندر آتش زده خراب كردند و هنوز آثار احجار غريبهء آن برقرار است و بر بينندكان عبرت و حيرت افزايد حكيم فردوسى كفته هماى آمد و تاج بر سر نهاد * يكى راى و آيين ديكر نهاد شهرى كه بجرفادقان مشهور است او ساخته و بنام خود چهرزادكان خواند جرفادقان معرب آنست چهره بكسر اول صورت و روى آدمى را كويند و از سياقت دساتير معلوم مىشود كه روبرو و مواجه و مقابل بودنست و چهره ساختن و روبرو كردن كسى را به كسى و چهره شدن رو برو شدن چنان كه در حكايت مقابل شدن نوشيروان عادل با مزدك در فقرهء چهل و هفتم از نامهء ساسان اول ظاهر است و بضم اول بمعنى غلام و پسر ساده و ملازم امر و حكيم فرخى كفته مردى كه سلاحى بكشد چهرهء آن مرد * در ديدهء من خوبتر از صد بت مشكوى كويند معنى اين لغت دويم هندى است و بجيم عربى هم آمده چنان كه كذشته چهيدن بر وزن و معنى چكيدن است نمايش هفدهم در جيم پارسى با ياى حطى چى مخفف چيز است چنان كه كفتهاند مرغ جائى رود كه چينه بود * نه به جائى رود كه چى نبود و بمعنى چه نيز آمده چنان كه اثير الدين اخسيكتى كفته آنم كه بر در شك بر امروز ديم * جانم خردم دلم ندانم كه چيم چون پرسيدى با تو بكويم كه كيم * استاد سخن اثير اخسيكتيم چيپال با باى پارسى بمعنى پادشاه و راى لاهور واو معاصر سلطان محمود غزنوى بوده فرخى كفته كيست آنكس كه سر از طاعت تو باز كشد * كه نه چون ايلك آيدسته و چون چيپال چيچكتو بكسر جيم و سكون يا و فتح جيم ثانى و سكون كاف و ضم تاى مثناة فوقانيه و سكون واو ناحيهايست از بلاد خراسان نزديك ميمنه و آن نيز شهريست چيروچيره بمعنى غالب شدن و تسلط يافتن حكيم اسدى كفته بمژده سوارى برافكن به راه * كه ما چير كشتيم بر كينه خواه منوچهرى كفته شاهى كه به دو هيچ ملك چيز نباشد * شاهى كه شكارش بجز از شير نباشد حكيم فردوسى كفته چو هومان برآمد بدان چيركى * به پيچد كودرز زان خيركى و بمعنى بهره و حصه نيز آمده سنائى فرموده بندهء باش بىنصيبه و جير * كه فرشته نه كرسنه است و نه سير و نام قريه باشد از بوانات فارس چيزليز بمعنى كالاى اندك و ليز از قبيل تابع است انورى كفته چون چيزليزكى بهم افتاده باز برد * كفتى بنزد ما بامانت نهاده بود چيستان بر وزن سيستان بمعنى پرسيدنى باشد مثلا چيست آن قصر بىدر و روزن و آن را بتازى لغز و احجبه كويند چنان كه عثمان مختارى كفته چيست آن چرخى كه باشد برد و كوه آن را مدار * آلت رفتنش هشت و جاى آسودنش چار همكر شيرازى كفته چيست آن كوهر كه ميزايد از آن دريا روان * صورت او در و ليكن باشدش از جزع كان و لازم نيست